به عشقت مبتلا کردی مرا با چشم فتانت
زدی آتش به جان من بیا جانم به قربانت
بگفتی می روی از پیش من تا کم کنی یادم
به حالم رحم کن جانا مرو دستم به دامانت
به یاد رویت امشب همچو شمعی سوزم و گریم
بیا پروانه من سوختم از سوز هجرانت
هنوزم آرزو باشد پس از بوسیدن لبها
ببوسم سینه زیبایت از چاک گریبانت
شدی همراز اغیار و ز حسرت سوختی جانم
کجا شد آن وفاداری کجا شد عهد و پیمانت
طبیب من تویی درمان تویی دردم بود از تو
چه خوش دانسته می گویی نمی دانیم درمانت
نمی کردی ستم گر با من محزون ز خود خواهی
کجا می دادم ای آرام جان از دست آسانت

